آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه7آذر97

1397/9/7 9:15
نویسنده : مامان نسرین
489 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به همه دوستان و گل های کوچک خودم. اینروزهایمان پر است از شور و حال و البته مریضی و درگیری.  روزهایی که با مریضی هر دو آغاز شد و وسط راه علی کوچولو ادامه راه مریضی خویش رو رفت و دقیقا روزی که بنده ماموریت درون شهری داشتم و بابا رضا مجبور شد تا ساعاتی در خانه بماند تا بنده بتوانم به مسئولیتم در کتابخانه ملی برسم . بعد اتمام به خانه بازگشتم تا همسرجان راهی اداره خویش گردند. تا مریضی پسرک نفس های آخرش رو کشید دخترک دوباره جا در پای پسرک بگذاشت خلاصه به قولی شیر تو شیری شد که نگو. از این شد که مدرسه نرفت و یک روز مهمان بنده در اداره بود  و وقتی با بنده به سالن تمرین والیبال اومد همچی بپر بپر کرد که انگار نه انگار حالی و احوالی بودو مریضی و ناراحتی. و البته صد البته خداروشکر.

کلاس های شناش البته به مشورت همسرجان فعلا کنسل شد. و البته در این فاصله دیداری با بهناز جون داشتیم در شب هالووین که به لطف همسرجان خاله بهناز با لوکیشنی که در شهرک غرب بنا نهاده بودند عکس های خاطره انگیزی در شب هالووین انداختیم. که به محض اینکه به دستمان رسید در وبلاگ خواهیم گذاشت. شب خوبی بود سرد و پر از شور. بعد کلاس مشاعره همسرجان آمدن دنبالمان و رفتیم . هم دیدار خاله بهناز بود و هم عکاسی حرفه ای به لطف آقای سورنا. آنچنان دخترک رو  تحویل گرفتن که نگو و همه می گفتن: این همون شاگردت که برات ویس میفرسته  و از همه جالب تر حرکت همسرجان خاله بود که اول سلام و علیک عادی کرد چون فکر می کرد ما مشتری عادی هستیم بعد که خاله بهناز گفت: سورنا! آویسا. آنچنان با هیجان سمت آویسا اومد که برای من خیلی جالب بود. در هر حال شب خوبی بود همه لذت بردیم بعدش هم شام رفتیم بیرون و آخر شب برگشتیم منزل.

آویسا خانم مسابقه مشاعره تلویزیونی در پیش داره و البته نمیدونم چه خواهد شد و فعلا در حال تمرین به زور هستن.  قراره از این هفته دو روز در هفته برویم و ببینیم چه میشود.

برای اموری از مدرسه هم من و همسرجان به مدرسه رفتیم و جلسه ای با مدیریت داشتیم و همچی خودی نشان دادیم. تا کمی اوضاع خانواده های محترم همکلاسی های  دخترک سرو سامان بگیرد و اینقدر به ما کاری نداشته باشن. واقعا آرامش دخترم در مدرسه برایم حرف اول میزند و نمی خواهم هیچ چیز این رو ازش بگیره . به قول پدرش اگر نتونیم شور و حال دخترک رو مدیریت کنیم بهش خیانت کردیم.  بگذریم ....

خانم معلم دخترک بسیار مهربان و عاشق آویسا هستن و در جلسه ای که با ایشان داشتم کلی تعاریف نمودند و اظهار داشتند روز اول که آویسا رو دیدم عاشقش شدم و وقتی رفتم منزل به خانواده گفتم امسال شاگردی دارم چنین و چنان و همین یکی برای من بس است و میدونم همپای من میباشد.

از شما چه پنهان دخترک بیشتر کارها رو خود انجام میدهد و تنها کارهای دستی و تخصصی را که انجامش برایش سخت است از ما مطالبه می کند.

آویسا جان برای روز جمعه تولد راشین جون دعوت بودن و چون علی جان مریض بودن برآن شدیم که همسرجان زحمت بردنشان را بکشند. خلاصه رفتنن و خوش گذراندن و بازگشتن.

 

روزهای خواهر برادری هم روزهای پر انرژی ست جالب اینکه هر وقت یکی رو دعوا کنیم آن یکی بسیار ناراحت میشه و گاهی به گریه میوفته. خدا کند تا همیشه همین باشد.

علی کوچولو هم که شیرین زبان شده و گاهی بسیار بزرگ منشانه برخورد می کنه. موهای سرشان بلند شده و همسرجان قصد در کوتاهی آن داشتند که بنده قبول نکردم و با صحبت با پسرک مبنی بر رفتن به آرایشگاه با هدیه تفریح  دونفره  متقاعدش کردم تا به آرایشگاه بریم. خلاصه عاقبت در تولد رسول روز 4 آذر از چالش آرایشگاهش گذشت و بالاخره رو صندلی نشست و موهای مبارک رو کوتاه کرد. و بعدش بخاطر قولی که دادم باقی گردش به خوردن پیتزا و خرید اسباب بازی گذشت...

به علت کارهای دفترخونه ای که داشتم مجبور شدیم از چهارشنبه بریم خونه باباجون و بچه ها جمع شون جمع شد و کلی با فرهام بازی کردن. صبح 5 شنبه با همسرجان به دنبال کارهای اداری رفتیم  و بعد برگشت مامان جون ماجراهای روز رو برام تعریف کرد.

خاله بازی آویسا مامان و فرهام بابا و علی کوچولو بچه خانواده. در این میان علی کوچولو برای ادای لوس بازی شروع کرد به میو میو کردن. آویسا: چرا میو میو میکنی مگه میشه بچه ما گربه باشه. تو واقعا نمی فهمی ؟

در خونه باباجون در حال خوردن چای با گز بودیم و  علی رو به من: مامانی! من گچ میخوام.

روز سه شنبه هم برنامه سینما رفتن در مهد برقرار بود. البته قرار بود که ما روز یکشنبه با گلهایمان به سینما برویم که به لطف باران بیکران امسال کنسل شد و بر آن شدیم که پسرک با همکلاسی های محترم سفر درون شهری داشته باشن. موقع تحویل دادن پسرک مادر سارای سبحانی عزیز رو دیدم که گفتن : علی میره سینما؟ گفتم: چطور؟ گفتن: چون سارا گفت اگه علی بیاد من میرم. خلاصه کلی گپ زدیم و خندیدم از حلقه اتصال بین این دو که البته علی هم هی در خانه اصرار دارند که برویم برای سارا سبحانی هدیه تولد بخریم . ولی متاسفانه هنوز بخت هدیه باز نشده و انشاءالله آخر هفته اینکارو انجام خواهم داد.

کلاً ارتباط قوی پسرجان با همکلاسی ها بسیار است. خاله ساناز  دیروز به من گفت: بابای یکی از همکلاسی های علی گفته: این علی کاوه کیه؟ میشه علی کاوه رو به من نشون بدین تو خونه ما همش حرف اونه و ما همش باید نقش علی کاوه رو در منزل بازی کنیم.

در این میان هم به خاطر اصرار مربی و خود علی کوچولو ماشین کامیون بزرگی برای بازی مهدشان خریدیم که کلی سر خریدش ذوق کرده  بود و با غروری با خودش به مهد برد. آویسا هم سر ذوق اومده بودن و هی اصرار که برای من هم بخرین.

 

نمونه عکس هالووین

بعد برگشت از تولد راشین جون

تولد راشین جون

علی بعد از گذشتن از چالش آرایشگاه

هنرنمایی پسرک در مهد

آزمایش پرورش لوبیا

یه عکس خواهر برادری یهویی

یک صبح بارانی پاییز

 

 

 

 

 

پسندها (2)

نظرات (0)